طراح گرافیک

این آخرین ویرایش کرمیلاو داستانی که من نزدیک به 6 سال روش کار کردم.

 

-        سلام میدو من کازا هستم. زنبور سرباز کندوی کنار رود.
-        سلام کازا خوبی؟
-        ممنونم. من قبلن هم با شما هم‌صحبت شده‌ام.
-        ولی من اصلن یادم نمی‌آید شاید چون شما زنبور‌ها همه شبیه به هم هستید.
-        البته تمام زنبورهای کندو با هم تفاوت‌های زیادی دارند و از نظر ما هیچ کدام به هم شباهتی ندارند. شما بیشتر شباهت‌ها را می‌بینید و ما بیشتر تفاوت‌ها را اما از نظر ما هیچ کدام از پروانه‌ها شبیه هم نیستند و هر کدام از شما نقش مخصوص به خودش را بر روی بال دارد با آنکه بعضی وقت‌ها خیلی به هم شبیه هستید.
-        بله شاید همین طور باشد. خب کازا چه خبر؟ چطور شد حالا به یاد من افتادی؟
-        من خیلی وقت بود که می‌خواستم با شما صحبت کنم. یک بار هم آمدم که با میسپار گرم گفت‌و‌گو‌های مهربانانه‌تان بودید.
-         کی آمدی با هم صحبت کنیم که من یادم نیست.
-         یادتان نمی‌آید؟ اوایل بهار بود که داشتید درباره ازدواج با میسپار صحبت می‌کردید.
-         بله اوایل بهار بود که با هم آشنا شدیم. می‌دانستی مرا تنها گذاشت و رفت؟
-         نه نمی‌دانستم. اصلن باورم نمی‌شود شما خیلی با هم صمیمی بودید.
-         او فقط به فکر خودش بود با اینکه من به شدت دوستش داشتم اما مرا تنها گذاشت. حتی من رفتم و شفیره ای که پروانه‌ای شبیه میسپار در آن بود را پیدا کردم. کازا می‌دانی که ما اول کرم هستیم و بعد از این‌که مدتی در شفیره ماندیم پروانه می‌شویم.
-         بله این را می‌دانم آن پروانه که گفتید شبیه میسپار بود چه شد؟
-         کازا میدانی پروانه‌ها وقتی از شفیره بیرون می‌آیند اصلن یادشان نیست که قبلن کرم بوده‌اند یا حتی اسمشان چیست.
-         این را هم می‌دانم. اما نگفتید آن پروانه که گفتید شبیه میسپار بود چه شد؟
-          من روزی که از شفیره بیرون آمد پیش او بودم تا چشم باز کرد من او را میسپار صدا زدم و با او دوست شدم. اما او فقط شبیه میسپار بود من را هم خیلی دوست داشت. خیلی به من محبت می‌کرد. ولی من محبت‌های او را که دیدم فهمیدم که میسپار قبلی به من دروغ می‌گفته و من خودم را گول می‌زدم که فکر می‌کردم او مرا دوست دارد.
-         خب زندگی با میسپار جدید چه شد؟
-         هیچ! آن هم به جایی نرسید.
-         یعنی او هم تو را تنها گذاشت؟
-         نه من نمی‌توانستم او را تحمل کنم. او شبیه و هم نام میسپار بود.
-         این نام را که خودت روی او گذاشته بودی!؟
-         بله اما از او خواستم که برود و مرا تنها بگذارد. من هم دیگر به تنهایی عادت کرده‌ام.
-         خیلی ناراحت شدم میدو تو واقعن روزهای سختی گذرانده‌ای.
-         کازا تو آمده بودی که با من صحبت کنی اما همه اش من حرف زدم. تو هم حرف‌هایت را بزن.

ادامه داستان کرمیلاو